آرادآراد، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

خاطرات آراد و مامان بابا

تابستون آراد چه طور گذشت

انقدر مطلب ننوشتم که مجبورم تابستون پسرم رو خلاصه بگم. اوایل تابستون مسافرت شمال رفتیم.خیلی خوش گذشت.خونه یکی از دوستامون توی ساری بودیم.(خاله سارا و عمو سعید).عکساش رو هم میذارم که ببینید.البته فقط توی ساری نموندیم و زیاد این طرف اونطرف رفتیم. یک سفر ٣ روزه هم اراک و گلپایگان (خونه دایی بهروز)رفتیم  بقیه تابستون رو هم بین دورود و خرم آباد در رفت و آمد بودیم. راستی یک عضو جدید به خانواده اضافه شده .عمو مهدی.(نامزد خاله مریم که آراد خیلی باهاش جوره) نامزدی خاله مریم هم ٢٠ شهریور بود که اراد سنگ تمام گذاشت و اون چند روزی که دورود بودیم حسابی برای خاله اش رقصید. ...
1 مهر 1390

روز مادر

  برای روز مادر یک لپ تاپ کادو گرفتم چون هر وقت می یام از کامپیوتر استفاده کنم آراد از میز کامپیوترآویزون میشه و اجازه نمی ده. بعد از به دنیا اومدن آراد فکر می کردم حالا با این همه اضافه وزن چه کار کنم؟ولی حالا فهمیدم اون نگرانی بی مورد بوده چون انقدر دنبال آراد می دوم که از قبل لاغرتر شدم.ظاهرا این شیطونی رو از باباش به ارث برده.حتی می خواد از دیوارم بالا بره. راستی آراد دست زدن یاد گرفته . ...
10 خرداد 1390

آقای گرفتار

سلام منظورم از آقای گرفتار بابا محمد آراده. انقدر سرش شلوغ که این روزا از صبح که میره حتی ظهرم خونه نمی یاد و غروب بر میگرده.ما (من و آراد)اعتراضی نداریم فقط دلمون برای خودش می سوزه که انقدر کار می کنه.غروبم که بر میگرده خیلی وقتا ما رو میبره بیرون که حوصلمون سر نره. اینهارو مخصوصا برای تو (آراد)نوشتم که بعدا بدونی  هر امکاناتی که داری الکی به دست نیومده و قدرشون رو بدونی . بعضی از بچه ها خیلی انتظارات غیر واقعی از پدر مادرهاشون دارند.فکر می کنند پدر مادرشون باید فقط برای اونها زندگی کنند و توقعات اونهارو بر آورده کنند. امیدوارم تو از اونها نباشی.         ...
8 خرداد 1390

تغییر دکوراسیون

این هفته که از دورود برگشتیم آراد یک تغییر اساسی کرده بود: به محض این که گذاشتمش زمین شروع کرد به حرکت سمت تلویزیون.قبلش خیلی تلاش میکرد و کمی جابه جا می شد ولی حالا دیگه هر چیزی رو که بخواد سریع میره طرفش. مجبور شدیم خیلی چیزارو برداریم و لبه تیز وسایل چوبی رو پارچه زدیم و جلوی بقیه هم متکا گذاشتیم. خونمون خیلی دیدنی شده .   دنبال کردن  آراد هم به کارهام اضافه شده  چون اگر یک لحظه ازش غفلت کنم معلوم نیست چه بلایی سر خودش بیاره         ...
6 ارديبهشت 1390

به نام خدا

امروز برای اولین باره که دارم توی این وبلاگ مطلب می نویسم البته بعد از اینکه با کلی زحمت آراد رو خوابوندم.آقا مثل این که می خواد بره سر کار چون از ساعت ۷ صبح با باباش بیدار شده.امیدوارم که زندگی پسرم همش پر از لحظه های خوب باشه ومنهم به خوبی بتونم این خاطرات رو براش ثبت کنم. ...
31 فروردين 1390